جلال الدين الرومي

218

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل پرسيدند معنى اين بيت : اى برادر تو همان انديشه‌اى * ما بقى تو استخوان و ريشه‌اى 355 فرمود كه تو به اين معنى نظر كن كه همان انديشه اشارت به آن انديشهء مخصوص است و آن را به انديشه عبارت كرديم جهت توسّع ، امّا فى الحقيقة آن انديشه نيست و اگر هست اين جنس انديشه نيست كه مردم فهم كرده‌اند . ما را غرض اين معنى بود از لفظ انديشه و اگر كسى اين معنى را خواهد كه نازل‌تر تأويل كند جهت فهم عوام بگويد كه الانسان حيوان ناطق . و نطق انديشه باشد ، خواهى مضمر خواهى مظهر ، و غير آن حيوان باشد . پس درست آمد كه انسان عبارت از انديشه است باقى استخوان و ريشه است كلام همچون آفتاب است . همهء آدميان گرم و زنده ازواند و دايما آفتاب هست و موجود است و حاضر است و همه ازو دايما گرمند . الّا آفتاب در نظر نمىآيد و نمىدانند كه ازو زنده‌اند و گرمند . امّا چون به واسطهء لفظى و عبارتى ، خواهى شكر خواهى شكايت ، خواهى خيرخواهى ، خواهى شرّ ، گفته آيد ، آفتاب در نظر آيد . همچون‌كه آفتاب فلكى كه دايما تابان است امّا در نظر نمىآيد شعاعش ، تا بر ديوارى نتابد . همچنانك تا واسطهء حرف و صوت نباشد ، شعاع آفتاب سخن پيدا نشود ، اگرچه دايما هست . زيراكه آفتاب لطيفى است وَ هُوَ اللَّطِيفُ « * » . كثافتى مىبايد تا به واسطهء آن كثافت در نظر آيد و ظاهر شود . يكى گفت « خدا . » هيچ او را معينى روى ننمود و خيره و افسرده ماند . چون‌كه گفتند « خدا چنين كرد و چنين فرمود و چنين نهى كرد . » گرم شد و ديد . پس لطافت حقّ را

--> ( * ) سورهء انعام آيهء 103